سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
 
درباره وبلاگ

لوگو

آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 12
  • بازدید دیروز: 15
  • کل بازدیدها: 97072



هم نفس
صفحه نخست                  ATOM                 عناوین مطالب            نقشه سایت

تورو دوس دارم اندازه ی دنیا تو شیرین تری از حس یه رویا


تو اونی که دلو با دلبری برده آخ واویلا واویلا واویلا 

 


تویی تویی عزیز جونم عشق منی شیرین زبونم فاصله رو کم کن عزیزم بیا بیا دردت به جونم

تویی تویی عزیز جونم عشق منی شیرین زبونم فاصله رو کم کن عزیزم بیا بیا دردت به جونم

تو لب هات عسله و حرفات شیرینه حتی اخم کردنت به دل میشینه

چقدر شیطونه چشمات باریکلا آخ واویلا واویلا واویلا

تویی تویی عزیز جونم عشق منی شیرین زبونم فاصله رو کم کن عزیزم بیا بیا دردت به جونم

تویی تویی عزیز جونم عشق منی شیرین زبونم فاصله رو کم کن عزیزم بیا بیا دردت به جونم




موضوع مطلب :


سه شنبه 96 دی 5 :: 5:12 عصر ::  نویسنده : ابراهیم فروتن تنها

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در مسجید بخواند. لباس پوشید و راهی مسجید شد.

در راه مسجد، مرد به زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه مسجد و در همان نقطه مجدداً به زمین خورد!

او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را تبدیل کرد و راهی مسجد شد.

در راه مسجید، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه مسجید دو بار به زمین افتادید.))، به خواطر همین چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ

بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.

مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او

نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.

مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب تکان خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد:

((من شما را در راه مسجید دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه دوباره به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنوقت خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به  مسجید مطمئن ساختم.

نتیجه داستان:
کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است داشته باشد.




موضوع مطلب : داستان آموزنده, داستان, مطالب خواندنی, داستان کوتاه, حکایت آموزنده, مسجد


دوشنبه 94 آذر 23 :: 6:0 صبح ::  نویسنده : ابراهیم فروتن تنها

یک سخنران مشهور سمینارش را با در دست گرفتن بیست دلار اسکناس شروع کرد

او پرسید چه کسی این بیست دلار را می خواهد؟

دست ها بالا رفت.او گفت : من این بیست دلار را به یکی از شما می دهم

اما اول اجازه دهید کاری انجام دهم.

او اسکناسها را مچاله کرد و پرسید چه کسی هنوز این ها را می خواهد؟

باز هم دست ها بالا بودند .او جواب داد خوب . اگر این کار را کنم چه؟

او پول ها را روی زمین انداخت و با کفشهایش آنها را لگد کرد

بعد آنها را برداشت و گفت:

مچاله و کثیف هستند حالا چه کسی آنها را می خواهد؟

بازهم دستها بالا بودند

سپس گفت:

هیچ اهمیتی ندارد که من با پولها چه کردم شما هنوز هم آن ها را می خواستید

چون ارزشش کم نشد و هنوز هم بیست دلار می ارزید.

اوقات زیادی ما در زندگی رها می شویم ، مچاله می شویم

و با تصمیم هایی که می گیریم و حوادثی که به سراغ ما می آیند آلوده می شویم .

و ما فکر می کنیم که بی ارزش شده ایم

اما هیچ اهمیتی ندارد که چه چیزی اتفاق افتاده یا چه چیزی اتفاق خواهد افتاد.

شما هرگز ارزش خود را از دست نمی دهید.

کثیف یا تمیز ، مچاله یا چین دار

شما هنوز برای کسانی که شما را دوست دارند بسیار ارزشمند هستید.

ارزش ما در کاری که انجام می دهیم یا کسی که می شناسیم نمی آید

ارزش ما در این جمله است که:

ما که هستیم؟

هیچ وقت فراموش نکنید که شما استثنایی هستید.




موضوع مطلب : خود شناسی, ارزش انسان, پول


دوشنبه 94 آذر 16 :: 6:0 صبح ::  نویسنده : ابراهیم فروتن تنها

کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.

پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.
مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاک های روی بدنش را می تکاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد، سعی می کرد روی خاک ها بایستد.
روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد …
نتیجه اخلاقی : مشکلات، مانند تلی از خاک بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم: اول اینکه اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود!



موضوع مطلب : حکایت, پند, امیدواری, مشکلات


دوشنبه 94 آذر 9 :: 6:0 صبح ::  نویسنده : ابراهیم فروتن تنها

امروز که از خواب ب?دار شدم از خودم 

پرس?دم : 

زندگ? چه م? گو?د ؟ 

جواب را در اتاقم پ?دا کردم : 

سقف گفت : اهداف بلند داشته باش ! 

پنجره گفت : دن?ا را بنگر ! 

ساعت گفت : هر ثان?ه با ارزش است ! 

آ??نه گفت : قبل از هر کار? به بازتاب آن 

ب?ند?ش ! 

تقو?م گفت : به روز باش ! 

در گفت : در راه هدف ها?ت سخت? ها را 

هُل بده و کنار بزن ! 

زم?ن گفت : با فروتن? ن?ا?ش کن ! 

و در آخر تخت خواب گفت : ولش کن بابا 

بیا بگیر بخواب 




موضوع مطلب : زندگی, هدف, سرکاری


1   2   3   4   5   >>   >